spring

مشاوره خانواده و ازدواج

spring
social
spring

مشاوره خانواده و ازدواج

کل کل های زن و شوهری داستان بیست و ششم

يکشنبه جهاردهم 7 1398

کل کل های زن و شوهری داستان بیست و ششم

تلفن همراه مرد زنگ می خورد.

زن به طرف گوشی می رود و با خودش حرف می زند:

"اینم که توی حمامه." 

می خواهد مرد را صدا بزند اما پشیمان می شود.

گوشی را بر می دارد و به صفحه آن نگاه میکند:

"نوشته ام دو.  ام دو کیه؟ می ترسم جواب بدم بدش بیاد."کل کل های زن و شوهری داستان بیست و چهارم


مرد هراسان و نفس زنان، لباس پوشیده و نپوشیده از حمام بیرون می دود و به طرف زن می رود:

"گوشی من رو برای چی برداشتی؟ بدش به من! بدش به من!"

زن با تعجب گوشی را به مرد می دهد:

"بیا مال خودت! می خواستم بگم بعداً زنگ بزنه. چرا این قدر هول شدی؟"

مرد که گوشی را در دست گرفته با خنده سعی می کند رفتارش را توجیه کند:

"هول نشدم. منتظر یک خبر کاری مهم بودم. حیف که قطع شد!"

زن: "خب حالا این ام دو کی هست؟"

مرد با خنده می گوید:

"ام دو همکارمه. ما دو تا آقای معینی داریم. اسم یکی شون رو کامل نوشتم، اون یکی رو به اسم او دو یادداشت کردم که تا زنگ زد قاطی نکنم."

زن با صدای گرفته ای می گوید: "رفتارت مثل همیشه نیست."

مرد با لحنی حق به جانب زن را سرزنش می کند:

"آدما تغییر می کنن خانم. قرار نیست مثل اول مون باشیم.

حالا اینا به کنار، توی این سن و سال زشت نیست از من می پرسی ام دو کیه؟

اگر عروس مون اینجا بود چه فکری می کرد؟"

زن: "اون هم حتما مثل من فکر میکرد."

مرد: "به من اطمینان نداری؟"

زن: "داشتم."

مرد: "داشتی؟"

زن: "بعد در موردش حرف می زنیم."

زنگ تلفن به صدا در می آید.   ادامه دارد...


برای مطالعه این مقاله به سایت http://drmoblian.com مراجعه نمایید.

 

 

(0) نظر

کل کل های زن و شوهری داستان بیست و پنجم

يکشنبه جهاردهم 7 1398

کل کل های زن و شوهری داستان بیست و پنجم

مرد بعد از صحبت کردن با تلفن می گوید: "نمیاد!"

زن پس از چند لحظه سکوت با لحنی که می داند چه اتفاقی افتاده می پرسد:

"باز بهونه جور کرد؟!"

مرد با رگه ای از خشم در صدایش می گوید:

"آره می گه آقا سعید کار داره نمی تونه بیاد، اونم بدون آقا سعید جایی نمیره."

زن خنده اش می گیرد:

"بدون آقا سعید جایی نمیره؟

از کی تا حالا خونه پدر و مادرش جائی شده؟!"

مرد: "چه می دونم برو از خودش بپرس!

اخلاقش را که میدونی.

درست وقتی که میخوایم برامون آبروداری کنه و باهاش کار داریم لج می کنه نمیاد.

اون دفعه هم که حمید از مشهد اومده بود، دعوتش کردیم نیومد. یادته که؟"

زن: "یادمه. می گه شما حمید رو بیشتر از من دوست دارید!"

مرد: "اصلا این دختر از بچگی بد عنق بود.

نمی دونم اخلاقش به کی رفته.کل کل های زن و شوهری داستان بیست و پنجم  


به اون بزرگه هم که اینجا نیست حسادت می کنه."

زن در تأیید حرف مرد سرش را تکان میدهد:  

"میگه جهیزیه اونو حسابی دادین، به من که رسید گفتین اسراف خوب نیست.

تازگیا خیلی از این حرفا می زنه."

مرد: "بیخود میگه! اصلا ولش کن.

به مهمونا می گیم دختر و دامادمون رفتن سفر.

انگار می گیریم این دخترمونم مثه اون یکی پونصد کیلومتر از ما دوره."

زن: "می گم احمد خیلی هم بیراه نمی گه ها."

مرد با تعجب:

"دستت درد نکنه! یعنی ما فرق گذاشتیم بین بچه هامون، یعنی راست می گه؟"

زن: "خداییش مریم از بچگی خیلی مظلوم بود.

نبود؟ بود دیگه. هم صبور بود، هم قانع."

مرد: "می گن بترس از کسی که سر به تو دارد!"

زن: "حالا که فکرش را می کنم می بینم حق داره.

از بس هیچی نمی گفت ما فکر می کردیم اهل قر و فر و کادو و بریز و بپاش نیست.

نگو اونروز تا حالا فکر می کرده ما دوستش نداریم!"

مرد: "نه خانم ذاتش حسوده. هی مقایسه می کنه.

از ریش سفید من خجالت نمی کشه."

زن با شوخی موضوع صحبت را عوض می کند:    ادامه دارد ...


برای مطالعه این مقاله به سایت http://drmoblian.com  مراجعه نمایید.

(0) نظر

کل کل های زن و شوهری داستان بیست و چهارم

يکشنبه جهاردهم 7 1398

کل کل های زن و شوهری داستان بیست و چهارم

 مرد در حال کلنجار رفتن با در اتاق زیر لب غر میزند.

زن می پرسد: "درست نشد؟"
مرد خم می شود جلوی در و می گوید:کل کل های زن و شوهری داستان بیست و چهارم


"کلید توی قفل گیر کرده بسته نمی شه."

زن: "تو که داری می شکونیش."

مرد چند لگد به در می زند: "بذار بشکنه دلم خنک بشه."

زن با تاسف سرش را به چپ و راست تکان می دهد:

"به جای این کارا یه قفل ساز بیار درستش کنه."

مرد با اخم می گوید: "خودم بلدم."

زن: "اگه بلد بودی که صد بار بهت نمی گفتم این در رو درست کن!

هشت ماهه این قفل خراب شده یه بار هم نگاش نکردی."

مرد با نفرت به زن نگاه می کند: "چقدر غر میزنی؟"

زن با لحنی حق به جانب می گوید: "حقیقت را می گم."

مرد لگد دیگری به در میزند:

"دست و بالم خالیه، می فهمی؟ درست کردن این در پول می خواد، پول."

زن: "حوصله می خواد نه پول."

مرد به طرف زن می آید: "تو پول ندارم، حالیت نیست."

زن در حال بیرون رفتن از اتاق می گوید:

"همیشه همینو می گی اما امروز با بقیه روزا فرق می کن. باید درستش کنی!"

مرد در سکوت به زن و به در نگاه می کند. زن می رود و در را محکم پشت سرش می بندد.

مرد رو به در فریاد می کشد:

"قهر می کنی؟ این قدر قهر باش تا خسته بشی. هر چی میگم پول ندارم، نمی فهمه."

مرد، سعی می کند در را باز کند و    ادامه دارد...

 برای مطالعه این مقاله به سایت http://drmoblian.com مراجعه نمایید.

(0) نظر

کل کل های زن و شوهری داستان بیست و سوم

يکشنبه جهاردهم 7 1398

کل کل های زن و شوهری داستان بیست و سوم

زن با دیدن تفرجگاه پر از گل و درخت با خوشحالی می گوید:

" چه جای خوبیه! همین جا روی چمن می شینیم. آب نما هم جلومونه. خیلی قشنگه!"

مرد با بی تفاوتی می گوید: "بد نیست."

زن پتو را از داخل سبدی که همراه دارند بیرون می آورد:

"بیا اینو پهن کنیم. سرش رو بگیر صافش کن."

مرد با اکراه به او کمک می کند.

زن روی پتو می نشیند: "بیا بشین."

مرد: "نه می ایستم. عماد کجاست؟"

زن به آب نما اشاره می کند:

"اوناهاش، نشسته روی سکوی آب نما."

زن: "چکار کنه بچه ام؟ کفشات رو در بیار بشین روی پتو تا صداش بزنیم بیاد میوه بخوریم."کل کل های زن و شوهری داستان بیست و سوم


مرد: "نه کم کم باید بریم."

زن: "وا ! هنوز نیومده کجا بریم؟ جای به این خوبی و سرسبزی! مردم رو نگاه کن همه با زن و بچه شون اومدن."

مرد: "به نظر من این جور جاها یک ربع یا ده دقیقه خوبه. بیشترش فایده نداره."

زن: "باز شروع کردی؟"

مرد: "تو که میدونی من حوصله این جور جاها رو ندارم."

زن: " پس شوهر کردم واسه چی؟ آرایشگاه بچه که با خودمه، مدرسه اش رو هم که خودم سر می زنم، هرچی هم لازم داره خودم براش میخرم. پس جنابعالی چکاره ای؟"

مرد: "من حوصله ندارم. پاشو بریم خونه."

زن: "بریم خونه که بشینی زل بزنی به تلویزیون؟"

مرد گوشه پتو را می گیرد: "پاشو پتو رو جمع کنیم."

زن پتو رو از دست مرد می کشد: "دست به پتو نزن! پس من با تو کی حرف بزنم؟"

مرد: "صداتو بیار پایین! مردم دارن نیگامون می کنن."

زن: "دیگه خسته شدم به خدا."

مرد: "خودت خواستی کار کنی. تقصیر من چیه؟"

زن: "تو اکه اهل کار بودی من نمی رفتم سر کار."

مرد دور می شود.

زن می ایستد و فریاد می کشد:   ادامه دارد ...

 

برای مطالعه این مقالعه به سایت http://drmoblian.com   مراجعه نمایید.

(0) نظر

کل کل های زن و شوهری داستان بیست و دوم

يکشنبه جهاردهم 7 1398

کل کل های زن و شوهری داستان بیست و دوم

زن روی مبل نشسته و مرد با چند پاکت میوه وسط اتاق ایستاده است.

مرد: "اینم میوه. مهمونا کجا رفتن؟"

زن دستش را از زیر چانه بر می دارد و صاف می نشیند:

"حالا میآی؟ من الآن با این همه میوه چکار کنم؟"

مرد: "چرا اینجوری نگاه می کنی؟ خب یه کاری داشتم دیر شد."

زن سعی می کند خشم خود را فرو ببرد:

"از همون موقعی که مهمونا وارد خونه شدن بهت گفتم میوه نداریم.

چقدر اشاره کردم پاشو، پاشو."کل کل های زن و شوهری داستان بیست و دوم


مرد: "دارم میپرسم چرا نموندن؟"

زن: "بمونن که هی چای به خوردشون بدم؟

دیدن دیر اومدی پاشدن رفتن."

مرد: "برن! چه بهتر!"

زن: "من که دیگه نمی تونم توی چشماشون نگاه کنم."

مرد: "تو که خوب داشتی باهاشون پچ پچ میکردی."

زن: "من پچ پچ میکردم؟"

مرد خونسرد سرش را تکان می دهد و پاکت های میوه را روی زمین می گذارد.

زن چیزی را به یاد می آورد:

"محض اطلاع جنابعالی باید عرض کنم که دوستم داشت در گوشم می گفت ما بد موقع اومدیم حمیدآقا بدشون نیاد؟ این پچ پچه؟"

مرد: "چرا دوستت فکر کرده من ناراحت می شم؟" 

مرد انگشت اشاره اش را به طرف زن می گیرد:

"مگر اینکه تو چیزی گفته باشی."

زن: "چرا باید پشت سر تو حرف بزنم؟"

مرد: "حرف نزنی، دفاع هم نمی کنی."

زن: "اصلا نمی فهمم چی می گی."

مرد: "خوب هم می فهمی. وقتی گفت حمید آقا بدشون نیاد،

باید با مشت می زدی توی دهنش."

زن از جا پرید و دستش را به طرف دهانش میبرد:    ادامه دارد ...

 

برای مطالعه این مقاله به سایت htpp://drmoblian.com مراجعه نمایید. 

(0) نظر

کل کل های زن و شوهری داستان بیست و یکم

يکشنبه جهاردهم 7 1398

کل کل های زن و شوهری داستان بیست و یکم

در آشپزخانه مرد از زن می پرسد: "ناهار چی داریم؟"

زن در حال چیدن بشقاب ها روی میز می گوید:

"فکر کنم همسایه ها هم فهمیدن که ما امروز قرمه سبزی داریم."

مرد چینی به بینی اش می اندازد:

"جداً؟ بوش به همه چیز شبیه به جز قرمه سبزی. انگار آش پختی!"

زن با خونسردی می گوید:

"عطر و بو که دلیل نمی شه؛ طعمش مهمه."

مرد: "اون که آره. اما اگه من این غذا رو پخته بودم ...  ."

زن حرفش را قطع می کنه:

"بعله میدونم، عطر و بوی غذای شما همه محله را بر می داشت. اما فعلا من این غذا را پختم."

مرد تکه ای نان از سفره برمی دارد و گاز می زند:

"اما میگم، اومدیم و طعمش مثل قرمه سبزی که من میپزم، نبود. چکار کنیم؟"

زن: "هیچی! توی یخچال تخم مرغ هست، نیمرو درست کن بخور."

مرد دلخور می شود:

"این که نشد حرف! خسته و مونده اومدم خونه، اونوقت بشینم تخم مرغ بخورم؟"

زن: "پس دو دقیقه زبون به دهن بگیر تا من غذا رو بکشم.

اگه خوشمزه نشده بود اون وقت یه کاری می کنیم."

مرد: "ببینیم و تعریف کنیم." 

مرد به پارچه تا شده ای که روی میز است اشاره می کند "این چیه؟"

زن: "همون پارچه ای هست که گفتم می خوام بدوزم."

مرد پوزخند می زند.

زن: "چشه مگه؟"

مرد: "چرا رنگش اینجوریه؟ بذار ببینم چه جنسی داره."

پارچه را باز و لمس می کند: "جنسم که نداره. یه حالیه!"

زن: "پارچه به این قشنگی کجاش یه حالیه؟"

مرد: "حالا گفته باشم که بعداً نگی نگفتی."

زن با بی اعتنایی می گوید: "این حرفها رو قبلا هم شنیدم."

مرد می پرسد:

"اگه بازم شنیدی پس چرا تنهایی رفتی خرید؟

چرا به من نگفتی با هم بریم؟"

زن: "این طور که تو میگی، من سیم ظرفشویی هم بخوام بخرم باید یه کارشناس همراه خودم 

ببرم.کل کل های زنو شوهری داستان بیست و یکم



یه کارشناس مثل خودت که از هر انگشتش هنر می ریزه.

هم آشپزی بلده، هم خیاطی، هم رانندگی، هم ... ."

مرد حرف زن را قطع می کند:

"حالا هرچی پختی بیار بخوریم که   ادامه دارد ...


برای مطالعه این مقاله به سایت http://drmoblian.com مراجعه نمایید.

 


(0) نظر

کل کل های زن و شوهری داستان بیستم

يکشنبه جهاردهم 7 1398

کل کل های زن و شوهری داستان بیستم

مرد از خرید به خانه بر می گردد.

جعبه بزرگی را روی میز آشپزخانه می گذارد.

زن به طرف جعبه می رود: "بذار ببینم چی خریدی."

مرد: "هر چی که سفارش داده بودی خریدم به اضافه سیم ظرفشویی،

رب گوجه، سس و چند تا چیز دیگه." 

زن همه محتویات جعبه را دانه دانه می چیند روی میز:

"پس میوه کو؟"

مرد از آشپرخانه بیرون می رود و با یک هندوانه بزرگ بر میگردد:

"بیا این هم میوه، ببین چقدر درشته!"

گوشه لب های زن پایین می افتد: "این که سیب نیست!"

مرد با خنده: "میوه، میوه ست خانم. فرقی نمی کنه."

زن: "من گفته بودم سیب. این هندوانه س."

مرد: "خب گفته باشی! دنیا که به آخر نرسیده."

زن: "اتفاقا رسیده چون من گفته بودم سیب."

مرد در حال خروج از آشپزخانه دستش را با عصبانیت در هوا تکان می دهد:  "برو بابا!"

زن به طرف او می دود، لباسش را می کشد و جلویش می ایستد:

"برو بابا را معنی کن برام!"

مرد سرش را به طرف زن تکان میدهد:

"این همه خرید کردم یه دستت درد نکنه نگفتی، گیر دادی به سیب؟"

مژه های زن تند تند به هم می خورد:

"می شه بگی چرا بعد از هر خریدی من و تو دعوامون میشه."

مرد از شدت ناراحتی نفس نفس می زند:

"الان چراشو بهت میگم.

چون تو یه رئیس کوچولو تو کله ات داری که نمی ذاره راحت باشی."

زن پوزخند میزند: "حرف زدنتم مثه خرید کردنته."

مرد دو قدم جلو می آید: "حرف زدنم خیلی هم خوبه."

زن عصبانی تر می شود:

"خوب نیست. خوب نیست. حرف زدنت خوب نیست."

مرد: "حرف زدن تو که خوبه!"

زن شانه هایش را بالا می اندازد:

"حالا که این طور شد من هم ..."

مرد حرفش را قطع می کند: "هیچ کاری نمی تونی بکنی!"

زن زل می زند به او:

"چرا می تونم. از این به بعد خودم خرید می کنم."

مرد با تعجب می گوید: "واقعا می خوای خودت خرید کنی."

زن سرش را تکان می دهد.

مرد: "یعنی نمی خوای قهر کنی بری؟"

زن دست خود را روی پیشانی می گذارد و می گوید:

"قهر؟ راست می گی قهر هم فکر خوبیه."

مرد دستپاچه دستش را به طرف او می گیرد:

"نه، خودت خرید کن."

زن یکی دوبار پلک هایش را به هم می زند و اندیشناک نگاهش می کند:

"اما اگر من خرید کنم تو راحت می شی و من این رو نمی خوام."

مرد با لحنی دلپذیر می گوید:کل کل های زن و شوهری داستان بیستم


"باشه هر جور راحتی، اما قبل از این که قهر کنی میای بشینیم یه قاچ هندونه با هم بخوریم؟"

زن: "من گفته بودم    ادامه دارد ...


برای مطالعه این مقاله به سایت http://drmoblian.com  مراجعه نمایید.

(0) نظر

کل کل های زن و شوهری داستان نوزدهم

يکشنبه جهاردهم 7 1398

کل کل های زن و شوهری داستان نوزدهم

زن بعد از صحبت کردن با تلفن دلسوزانه می گوید:

"چقدر حرص خورد بچه ام! بدجوری گرفتار شده."

مرد: "به نظر من که نباید دخالت کنیم توی کارشون.

یادته اون دفعه که به مشکل شون اشاره کردی شوهرش چی گفت؟"

زن آه می کشد و می گوید:

"گفت دوست دارم کنار زن و بچه ام باشم."

مرد: "آه. صبح تا شب توی خونه ست."

زن: "فکر کردی همه مثه خودتن که کله سحر از خونه میرفتی بیرون و نصفه شب بر می گشتی؟

چقدر من و بچه ها آرزو داشتیم یه کم وقت بذاری برای ما.

اما هیچ وقت توی خونه نبودی."

مرد با خنده ای دلجویانه می گوید:

"خانم من شغلم جوری بود که نمی شد کنار شما باشم و دیر می اومدم خونه.

اما حمید کارش توی خونه ست."

زن: "نه به اون شوری شور؛ نه به این بی نمکی!

بچه ام طفلک آرزو به دلش مونده یه دوست و آشنا را دعوت کنه خونه ش.

الان هم داشت یواشکی حرف میزد که آقا حواسش پرت نشه.

دخترم مثه خودم شانس نداره."

مرد: "بازم خدا رو شکر که شوهرش بلده از توی خونه و پشت میز و با یک تلفن و کامپیوتر نون در بیاره!

ما که بلد نبودیم!"

زن: "بدیش اینه که هیچ تحرکی نداره.

دیدی تازگیا چقدر چاق شده؟"

مرد: "هم چاق شده هم بدخلق و بی حوصله."

زن: "می شینه پشت میز و طفلی بچه ام هی باید ازش پذیرایی کنه و چای بیاره و کیک بیاره.

پا نمیشه یه استکان چای برای خودش بریزه!"

مرد: "خب شوهرشه خانم!"

زن عصبانی می شود:

"همین؟! ممکنه چار روز دیگه خدای نکرده سکته کنه.

کاری نمی کنی؟ راه حلی، پیشنهادی نداری؟ زندگی دخترمونه."

مرد: "دارم فکر میکنم.

تنها فکری که به نظرم میرسه اینه که بعضی روزا برم دنبالش.

بگم بریم پیاده روی و ببرمش پارک که راه بریم."

زن: "یا این آرتروز پیاده روی برات سخت نیست؟"کل کل های زن و شوهری داستان نوزدهم


مرد: "غصه نخور،     ادامه دارد ....


برای مطالعه این مقاله به سایت http://drmoblian.com  مراجعه نمایید.

 


(0) نظر

کل کل های زن و شوهری داستان هجدهم

يکشنبه جهاردهم 7 1398

کل کل های زن و شوهری داستان هجدهم

دختر در حالی که با خود حرف می زند گوشی را بر می دارد:

"تا مامان دارن سوپشون رو میخورن یه زنگ به دایی بزنم."

"الو سلام دایی جون!"

صدای گرم دایی جان به گوش دختر می رسد:

"سلام عزیزم خسته نباشی. شنیدم خیلی برای خواهر ما زحمت می کشی!"

دختر می خندد:

"اختیار دارین دایی جون. من فقط وظیفه مو انجام میدم. غیر از اینه؟"

دایی: "نه عزیزم درست میگی. خوب الان حالش چطوره؟"

دختر: "بهترن خدا رو شکر.

راستش دایی جون زنگ زدم هم حالتون رو بپرسم هم یه موضوعی را بهتون بگم."

دایی: "گوش میدم دایی جون."

دختر: "ببخشید که جسارت می کنم و اینا رو میگم.

مامان از شما یه کمی گله دارند."

صدای دایی نگران میشه: "چرا؟ خدا نکنه."

دختر می خندد: "به نظرم دلشون برای شما تنگ شده.

هی بهونه شما رو می گیرن. فکر می کنن شما دیگه از ما خوشتون نمیاد."

دایی: "اصلا اینطور نیست دایی جون.

کسی که از دل آدم و گرفتاری هاش خبر نداره.

نخواستم بیام دیدن مادرت و نگرانش کنم."

دختر: "مگه طوری شده دایی جون؟"کل کل های زن و شوهری داستان هجدهم


دایی: "راستش تازگی ها من هم مثل مامانت شدم و قلبم درد می کنه.

چی بگم دایی جون امان از پیری و هزار درد!"

دختر: "آخی شما که اهل پیاده روی و ورزش بودین، اصلا فکر نمی کردم مریض بشین."

دایی: "دایی جون از وقتی ورزش و پیاده روی رو گذاشتم کنار، این دردها هم اومد سراغم.

اما به مامانت بگو ادامه دارد ...


برای مطالعه این مقاله به سایت http://drmoblian.com  مراجعه نمایید.

 

(0) نظر

کل کل های زن و شوهری داستان هفدهم

يکشنبه جهاردهم 7 1398

کل کل های زن و شوهری داستان هفدهم

مرد در حال در آوردن کفش هایش با شوق صدا می زند: "کسی خونه نیست؟"

دختر به پیشواز پدر می آید: "چرا هستیم. سلام باباجون!"

مرد: "به به! سلام! چه لباس خوشگلی پوشیدی! چه گلای خوشگلی داره!"

دختر با خوشحالی می گوید: "همونه که مامان داد برام دوختن، مامان هم مال خودش رو پوشیده بابا، مال مامان آبیه."

زن از اتاق بیرون می آید: "سلام! خسته نباشی."

مرد: "شما هم خسته نباشی که مثل همیشه مرتب و آراسته هستی."

زن: "ممنونم، بهم میاد نه؟"

مرد: "خیلی! چه خوش سلیقه اید هر دوتون!"

دختر: "راستی بابا امروز یک اتفاقی افتاد."

مرد: "خیر باشه."

دختر: "من و مامان داشتیم توی کوچه راه میرفتیم. یه دفعه یه چیزی پرت شد جلوی پام، یعنی پای من خورد بهش. الان میرم میارم."

زن: "یه زنجیر بود. معلوم نیست از گردن کی افتاده."

مرد: "ای بابا گفتم چه اتفاقی افتاده!"

دختر گردن بند را می آورد.

مرد: "بده ببینم!"

دختر: "هیچکس توی کوچه نبود. از مامان پرسیدم چکارش کنم؟"

زن: "من هم گفتم باید صاحبش را پیدا کنیم."کل کل های زن و شوهری داستان هفدهم



دختر: "بعدش روی یه کاغذ نوشتیم یک قطعه طلا پیدا شده."

زن: "شماره تلفن تو رو هم زیرش نوشتیم که   ادامه دارد ...

 

برای مطالعه این مقاله به سایت http://drmoblian.com  مراجعه نمایید. 

(0) نظر
X